🍃🍃نامهی زیبای جوانی پس از مرگ نابهنگام پدر، خاطرات رفیق معرفتبرای پدرم معرفت رشیدیــرابطه پسر و پدر رابطهای پیچیده است. شاید هیچکس بهاندازهی پسر به عیبها و کاستیهای پدر آگاه نباشد، چون همان عیبها و کاستیها را کم و بیش در خودش هم میبیند. انگار در آینهای نگاه کنی و کجیها و زشتیهایت را عریان ببینی. در آینه نگاه میکنم و تو را میبینم که ۲۳ سال جوانتری. تو را میبینم که در ۲۳ سالگی در زندان بودی که خبر تولد پسرت را شنیدی و با خود فکر کردی اگر رؤیای نسل خودت سوخت و تباه شد، زندگی را به نسل بعد سپردی. از آن روزها خاطرهها گفتی اما کسی چه دانست که بر تو چه گذشت؟ که سیاهی چه چنگی بر تو کشید که ردش تا همیشه بر روانت ماند؟ اگر من جای تو بودم کس دیگری میشدم؟ اگر تو جای من بودی چطور؟تو را میبینم در دامنهی سرسبز، آن چوبدست کونوس را که جای گرههایش از سایش دستها صاف شده مثل ساز عاشیقها گرفتهای و سرمست از هوای سرد و شیری کوهستان، با آن صدای رسایت، آواز میخوانی. همیشه میگفتی که کوهستان پدر و مادرت است. در گهوارهی کوهستان بالیده بودی و دوست داری همانجا در گور کوهستان بیارامی. تو در کوهستان بهترینِ خودت بودی. اما نه. تو خودِ کوهستان بودی –همانقدر سرسخت و باصلابت، همانقدر مغرور و بینیاز. از دور زیبا و پرابهت و از نزدیک دشوار و صعبالعبور. با بسیار مسیرهای بکر نارفته و چشماندازهای نادیده. در این سالهای آخر که بهناچار کمتر کوه میرفتی چقدر تنهاتر شدی و چقدر شکستهتر.کوهنوردان باتجربه خوب میدانند که کوهستان چه طبع دوگانهای دارد: ساعتی خورشید مهرش به رویت میخندد و ساعتی دیگر رگبار خشمش سراشیبها را گلآلود میکند. جایی پاکوبهای ملایم در سایهسار و چمن، و جایی شیبهای سنگلاخ نفسگیر زیر آفتاب سوزان. هر چه هست طبیعت بیروتوش است. چه سود که از عینیت بیرحم آن برنجیم و خرده بگیریم.با همین طبیعت خشن، بیتعارف و عینی بود که تمام عمر پای عقیدهات ماندی و سر خم نکردی، که در مواجهه با مرگ چنین باصلابت ایستادی، به هر باور خرافی ماوراءالطبیعه پوزخند زدی و گفتی پیکری که قرار است بپوسد و به طبیعت برگردد چه بهتر که این آخرین گام را در خدمت علم و انسانیت بردارد. و این معرفتی عمیق میطلبید. سفر زندگی تو با مرگ به پایان نرسید. خندههای دانشجویان جوان در اتاق تشریح تا سالها بعد در گوشت طنین خواهد انداخت و پوستت به تماس دست انسانها آشنا خواهد شد.یادم هست در هشت نه سالگی شبی در تب میسوختم. پاشورههای مادر افاقه نمیکرد و جایی میان مرگ و زندگی آویزان مانده بودم. سپیدهنزده مرا بر دوش انداختی و از خانه بیرون زدی. در آن خلسهی هذیانآلود، روی شانههای ستبرت چون کاهی بودم که با گامهای محکمت بالا و پایین میرفتم. در آن خیابانهای خالی از آدم که تنها صدای جاروی رفتگری از دور میآمد، نمیدانم از کنار چند تیر برق گذشتیم تا به بیمارستان رسیدیم. آن شب از مرگ نجاتم دادی اما چه کنم وقتی نوبت به من رسید تا تو را به بیمارستان برسانم و به زندگی برگردانم، کسی توان نجاتت را نداشت. گیج و بیحال روی تخت افتاده بودی و فقط میتوانستم دستت را در دست نگه دارم. جرأت نداشتم در چشمت نگاه کنم مبادا چیزی را که دکتر در گوشم گفته بود از چشمم بخوانی. نمیدانم به ذکاوت دریافتی یا نه، ولی خوش دارم باور کنم به راحتترین شکل ممکن رفتی، که مرگ با تو مهربان بود. دوست دارم باور کنم خاکستر مرگ تطهیرکننده است. باشد که تا کسی در این جهان تو را به خاطر دارد نیکیهایت را به یاد آورد.ــآیدین رشیدی، ۱۰ شهریور ۱۴۰۵@etehad_bazn